تبليغاتX

شنبه 1388/09/14

نخوان...نخوان به نام سیاست!!!

به نام خدا

قبل از این که بخواهم سر اصل مطلب بروم باید بگویم که این متنی که برایتان مینویسم به هیچ وجه سیاسی نیست...دست کم نمیخواهم سیاسی باشد!!!حالا این به خود شما بر میگردد که میخواهید سیاسی برداشت کنید یا با من همراه شوید...

امروز صبح مطلبی را در روزنامه ای خواندم که به نقل از یکی از خبرگزاری های محافظه کار (از همان هایی که یکی به نعل میزنند و یکی به میخ!!!!) آن را چاپ کرده بود ...

احمدی نژاد :سند داریم که آمریکا میخواهد جلوی ظهور امام زمان را بگیرد.

(بخشی از سخنرانی ا.ن برای خانواده ی شهدا و بسیجیان استان اصفهان)

فرض میکنیم که ما از سیاست چیزی به اندازه ی یک گلابی میدانیم!!!!یعنی عملا انگار کنید که از پشت کوه سیاست(اصلاح شد!!) آمده ایم...خب؟؟حالا با این دیدی که بنده به قضیه دارم نگاه میکنیم!!......

آیا قدرت خداوند از قدرت آمریکا کمتر است؟؟؟اگر کمتر نیست پس با این وصف باید برابر باشد؟!!آیا ظهور امام زمان دارای نقشه ای از پیش تعیین شده است؟؟؟کسی میداند که اصلا نقشه ای در کار است یا نه؟؟؟این سند کجاست؟؟؟به نظر شما٬ من از پشت کوه آمده که تا به حال تنها شعارم مرگ بر آمریکا بوده٬ دچار تزلزل در دینم نمیشوم؟؟؟ آیا از این دست مزخرفات تا به حال از زبان یک مجتهد روحانی خارج شده است که کسی همچون ا.ن به خودش اجازه میدهد به این سادگی از ظهور و غیبت حضرت مهدی (عج) سخن بگوید؟؟؟و هزاران سوال دیگر....

فرض میکنیم که من هم از طیف طرفداران رئیس جمهور وقت باشم!!!!من دیگر چگونه میتوانم حب سابق خویش را نسبت به رئیس جمهور محبوبم حفظ کنم؟؟؟چه کسی میتواند به این شخص گوشزد کند که بعضی سخنانش از سر نادانی است؟؟؟معاذ ا... خود خداوند هم توانایی آن را ندارد!!!!!!

در انتها به این نتیجه میرسیم که احمدی نژاد خر است!!!!و کلی چیزهای دیگر!!!!


بعدا نوشت ۱ :آقا نزن...جون مادرت این حرفا رو نزن!!!! آخه از کجات در می آری اینا رو میگی؟؟!اون هاله ی نور کافی نبود...لابد پس فردا میخوای این هم تکذیب کنی؟؟نکن..ضد تبلیغه!!!!اگه فهمید!!!!(اینا رو دیگه نمیشد اونجوری نوشت..مجبور شدم اینجوری بنویسم!!)

بعدا نوشت ۲ :جون مادرتون درست نقدم کنید...در حد همین فحشهایی که دادم میتونید به من هم بدید...بیشتر شد...چهار تا میذارم روش میام تحویل خودتون میدم!!!

بعدا نوشت ۳ :نتیجه گیری رو داشتی؟؟از این مستدل تر واقعا؟؟؟

بعدا نوشت ۴ :عید شما هم مبارک!!!!عیدی نیز به زور از دوستان گرفته خواهد شد!!!

 

 

 

خودم نوشتم---->صفیر قلم در 16:30 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/09/08

یکشنبه!!

به نام خدا

یه ضرب المثل فرانسوی هست که می گوید مشکلات گله گله می آیند . به نظرم خیلی درست است . به هرحال این چند روز اخیر آنها آمدند.رقص کنان آمدند و شاهد بر زمین کوبیدن من شدند...سپس همچنان رقص کنان رفتند...شاید سراغ دیگری!!!مبتذل بود..نه؟؟؟

افسردگی و بی حوصلگی هم کمی بعد می آیند . برای من اغلب اینجوری است . یکی دو روز خوب نیستم و بعد تمام می شود...بعضی اوقات دوست دارم برای رهایی از چنگال شوم این حس کثیف خنده ای سر دهم که دل و روده ام را به هم بپیچاند ولی در انتها چیز خاصی دستم را نمیگیرد...یک بغض نا تمام!!!!!!هر چه سعی در رفع و رجوع امور خودم دارم ٬ انگار تیری است که به سنگ میخورد!!!!

باری ٬

امروز یکشنبه بود..یکشنبه ها بسیار با کلاس و فرنگی ماب میشوم!!!مثل خارجی ها!!!دست به سیاه و سفید حرام باد بر من در این روز!!!!!صبح ساعت ۸ بیدار میشوم!!!دوش میگیرم...قهوه ای برای خودم دم میکنم و پای کامپیوتر مینشینم!!!به تازگی نرم افزار آموزش فرانسوی گرفته ام...در راستای خارجی شدنم عرض کردم!!!!!!به هر حال فرانسوی ها هَپَلی که نیستند که!!!!

ساعت ۱۰:۳۰ با یکی از دوستانم در یکی از مناطق به اصطلاح بالا شهر قرار داشتم!!!من اصولا آدم خوش قولی هستم....همیشه ۱۰ دقیقه زودتر در موعد حاضر میشوم...ماشین را نزدیکی پارک٬پارک کردم... پیاده روی منتهی به پارک را طی میکنم..عادت دارم که دقیقا پایم را وسط سنگفرشها بگذارم..به همین خاطر راه رفتنم در پیاده روهایی که سنگفرش بزرگ دارند بسیار مضحک به نظر میرسد!!در افکار مبتذلی غرق بودم که  متوجه شدم دخترکی که روی جدول خیابان قدم میزند به من لبخند میزد...از آن لبخند های جلف ...در بهترین حالت چیزی حدود ۱۷ سال داشت!!! چند قدم آن طرف تر توهمی عجیب به سراغم میاید...آیا در ماشین را قفل کردم؟؟؟... ۹۹.۹۹ درصد اوقات مطمئنم که در را قفل کرده ام ولی باز دودِل میمانم...و در انتها بر میگردم!!!در حال برگشت بودم که دخترک را دیدم٬ مشغول صحبت با پسرکی است!!! از کنار آنها رد می شوم . دخترک به پسر می گوید "هرکاری دلت خواست بکن" و بعد یک ساک نایلونی که برَند ورساچی روی آن حک شده بود را به پسر می دهد . انگار مراسم برهم زدن یک رابطه عاشقانه است . حالا می فهمم چرا به من لبخند زد ٬ لابد پیش خودش تصمیم گرفته :

 از شرش خلاص می شوم و با اولین پسری که سر راهم بیاید دوست می شوم ! مضحک است.مخصوصا صبح کله سحر . حداقل باید می رفتند به یک کله پاچی شاپ و این مراسم را آنجا به جای می آوردند.فکرش درد آور است...از وقتی یادم می آید از من استفاده ی ابزاری شده است!!!!!گوشی همراهم زنگ میخورد....دوستم است!!!من نمیدانم چه سری در این پارکهای ما است که همه را به سمت سیگار میکشاند...به هر حال رفیقم آنچنان به من گفت که "بیا برویم دو نخ سیگار با عشق بکشیم"که انگار عمری است پای بساط ٬ دود میکنم!!!!کره خر حسی همیشه حسی در من ایجاد میکند که نه تنها من بلکه خدایان اعتملاد به نفس هم یارای مقابله ندارند!!!

خلاصه وارد پارک شدیم و دوستم مشغول سیگار کشیدن شد!!!طبق عادت مالوف پیشنهاد سیگار را رد کرده بودم...اصولا دوستانم مرا در این زمینه بسیار سوسول و بچه انگار میکنند و اَنگ های دیگری که اینحا جای آنها نیست و به قول اصغر فرهادی بنیانهای اخلاقی جامعه را فرو میپاشد را به من میچسبانند...جوری که اگر قصد کَندنش را داشته باشید..پوستم هم توامان کنده خواهد شد!!!!دقیقا همین جاست که با فرید مسافران همذات پنداری میکنم!!!!!

صبح بود و آفتاب ملایم پاییزی از پشت برگهای زرد درختان صورتم را که از فرط سرمای صبحگاهی قرمز شده بود نوازش میکرد....کاش میشد زمان را دست کاری کرد!!!!!چشمانم را بستم و به صدای باد که لابلای برگها میپیچید گوش سپردم!!!خودم را سرشار از احساس خوب و تهی از احساسات بد میابم!!!کمی هم به خودم تلقین گرما کردم...

ناگهان یاد جوکی افتادم که مربوط به همین تلقین گرما در سرما بود افتادم و ناگهان از انتهایی ترین نقطه ی وجودی ام خندیدم!!!!!چشم باز کردم و احساس کردم که همه دارند به من نگاه میکنند!!!کمی شرمگین شدم ولی دیری نپایید که برایم عادی شد!!!!اصولا در این موارد بسیار پر رو هستم و غالبا مشاهده شده است که درگیری لفظی با افرادی که من را بد نگاه میکنند نیز داشته ام!!!!

چشم به زمین بازی کودکان دوختم که با مادرانشان به پارک آمده بودند...زنان مرفه و شیک پوش و سر زنده و با صدایی هوس انگیز...نگاهی به دوستم انداختم...خوب میدانستم که در چه فکری غرق است...  من بهترین کسی هستم که او را میشناسم ٬حتی از پدر و مادرش...این را مادرش هزاران بار به من گفته است!!!!یکی از آنها فرزندش را صدا کرد:"علی جان بیا کاپشنتو بپوش...یا علی جان بیا آبمیوه ات رو بخور"..برایم همچون روز روشن بود که دارد به این فکر میکند که ای کاش همان زن برگردد و مثلا به او بگوید "فلانی جان٬ بیا منو بخور"!!!خلاصه انگار ذهنش را بخوانم!!سریع دستش را گرفتم و از محل دور کردم!! از آخرین باری که هردومان را به دردسر بدی انداخت ٬ زیاد نمیگذشت!!!!!! آن دفعه را ختم به خیر کردم ولی از این یکی میترسیدم!!!لعنتی چنان در جذب محبت دیگران موفق است که فقط کافی بود چند دقیقه آنجا بماند تا آرزویش محقق شود!!!!

عین بچه ها باید او را با خوردنی گول بزنی!!!بهترین آپشن در آن لحظه نوشیدنی گرم بود!!!نقشه ام کار ساز بود....یک قهوه ی داغ همراه با تابش گرمای ملایم خورشید پاییزی!!!!کافی است سر بحث را باز کنی تا به تنهایی برایت ۲ یا شاید هم ۳ ساعت صحبت مزخرف کند...گربه ای از نزدیکی مان رد میشود..عاشق گربه است!!!!یکی از بیسکوییت ها را برایش پرتاب میکند..واضح است که بسیار گرسنه است...این را از روی خیزی که روی بیسکوییت برداشت متوجه شدم...به آن لب می زند وبو میکشد...لب و لوچه اش را جمع می کند . با انزجار نگاهی به من می اندازد ٬ انگار می گوید این "آشغالا چیه  می خوری ؟! " .....

به خانه بر میگردم و یک راست به اتاقم میروم...تا چشمم به کتاب الکترونیک می افتد غم عالم وجودم را فرا میگرد..امتحانات پی در پی که .دوباره به غار تنهایی فرو میروم تا کی شود که از آن خارج شوم....


بعدا نوشت ۱ :این پست فقط از این حیث پست جالبی برامه که نقطه عطفیه برای نوشتنم!!!!!

بعدا نوشت ۲ :صد تا ایده برای نوشتن داشتم...میترسم بعد از نوشتنشون گریه ام بگیره!!!

بعدا نوشت ۳ :و تو ای مقام ...  ای معظم  ... ای رهبری  .... خیلی ... (محسن نامجو رو حتما گوش کنید)

 

خودم نوشتم---->صفیر قلم در 22:8 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/09/07

باور!!!

به نام خدا

 

بار اول که گفتی....باور کردم!!!!!!

              دفه ی دوم که قسم خوردی....شک کردم!!!!!

                          بار سوم که قسم خوردی...مطمئن شدم داری دروغ میگی لعنتی!!!

 


بعدا نوشت ۱ :جون مادرت تعارف نکن ها!!!!اصلا...

بعدا نوشت ۲ :این ٬ اون نیست ها!!!

 بعدا نوشت ۳ :تو این "مسافران" ٬ بعضی وختا یه چیزایی میشنوی که به نبوغ نویسنده غبطه میخوری!!!! <<<<منشوره دیگه....قاعده نداره>>>>  فکرشو بکن...اوضاع این روزای مملکت!!!!!

بعدا نوشت ۴ :بابا پدر منو در آوردید..گوشیم سوخت به خدا!!!!نمیخوام آقا جون ..نمیخوام!!!!!!!

بعدا نوشت ۵ :و این گونه است که صفیر با این پست به سان روانی ها میشود!!!!

 

 

 

خودم نوشتم---->صفیر قلم در 17:16 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1388/08/27

کویر لوت!!!!

به نام خدا

 

 

 +  آقا ببخشید ...اونی که اونجاست ٬یه مِِیدونه؟؟؟؟پس چرا شهرداری توش درخت نکاشته؟؟!!!!

 ــ  مرتیکه ی پست نفرت حالا باید حتما به روم بیاری که دارم کچل میشم؟؟؟!!!!!!!!

 


بعدا نوشت ۱ :حذف شد...

بعدا نوشت ۲ :این آقای اریک امانوئل اشمیت انگار قصد ندارن به ما اجازه بدن که درس بخونیم!!!یک رمان جدید دادن به اسم "اولیس از بغداد"..."کوری" هم که تموم شد..خیلی قشنگه..فیلمش هم ببینید بد نیست!!!!خواستم یه نقد براش بنویسم دیدم این پست جناب یک پزشک گویای هر چیز است!!

بعدا نوشت ۳ :فیلم جدید............................"ده رقمی"!!!!!!...شوخی کردم...اگه از اینکه مسلمونید و تو این مملکت زندگی میکنید و ادعای جانماز آب کشیتون میشه خیلی لذت میبرید!!برید "کتاب قانون" رو ببینید تا بفهمید که نه مسلمونید و نه دیانت کار!!!!! البت ما که ادعامون نمیشد هم شرمنده شدیم ...وای به روزی که بگندد نمک!!!!!

 بعدا نوشت ۴ :حذف شد....

بعدا نوشت ۵ : محض تنویر افکار عمومی باید عرض کنم که بنده تا کچل شدن چند هزار سال نوری فاصله دارم...فقط کمی دچار ریزش مو شدم که اون هم به کوری دشمنان کوردل سلامتی خودم رو باز خواهم یافت و موهای عزیزم رو به آغوش گرم سر محترمم باز خواهم گرداند!!!!

 

خودم نوشتم---->صفیر قلم در 20:48 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/08/23

آرزو!!

به نام خدا

 

 

آنقدر پی ِ آرزوهایم را به دلم مالیدم .......

 

که عاقبت چاق شدم!!!!!!

 


 بعدا نوشت : دستم به روده درازی نمیره!!!!

خودم نوشتم---->صفیر قلم در 23:14 |  لینک ثابت   •