تبليغاتX
صفیر قلم

سه شنبه 1388/08/19

اصلاح الگو

به نام خدا

 

آخه وقتی من نمی بینمت،

پس نیازی هم نیست که لامپی روشن بمونه!

البت وقتی لامپی هم روشن نیست ..... اگه باشی خیلی حال میده ها ....باور کن!!!(ذهنا همه معطوف به یه نقطه شد...احسنت..من به شما افتخار میکنم!!)

همه ی اینا رو گفتم که اینو بگم :

اگه باشی دیگه لامپ میخوام چه کار؟؟؟.......

وجودت همه جا رو روشن می کنه!!!!!!!!

 


حال نوشت : هر وخ میزنم تو کار این شبه مینیمال ها بدونید که یه کم حالم بده!!!

تنفر نوشت : آقا من از آدمایی که دغدغشون فقط خودشون و زندگیشونه ٬ متنفرم....ای بابا..من هنوزم حالم بده که!!!!

کف کردم نوشت :یه بنده خدایی با سرچ "والا با این نوناشون" رسیده به وبلاگ من!!!نکن برادر من...آخه مگه کسی این چرت و پرتا رو هم سرچ میکنه؟؟!!!

معرفی آلبوم جدید نوشت : آقا این بهنام صفوی چیز مادر بگریدیه!!!بخریدش...دقت کنید!!..بخریدش..نرید تو مغازه بگید آقا یه سی دی ام پی تری بزن که توش صفوی هم باشه ها!!!!قشنگ میری از دکه روزنامه فروشی و یا مینی سوپر محلتون ۱۵۰۰تومن میدی میخریش و گرنه به فرهنگ و هنر خیانت کردی...میفهمی یا نه؟؟؟خیانت!!!

بعدا نوشت : نمیدونم وودی آلن رو چه جوری میشناسید!!!با فیلماش یا با کتاباش؟؟!!!داستان کوتاهاش بد نیست(بیشتر طنزه)...ولی فیلماش..مرتیکه هر چی پیر تر میشه ٬ دلش هوس زن جوونتر میکنه...در بهترین حالت نزدیک به صد سال از عمرش میگذره...انگار کن که یه فسیل ناشناخته داره فیلم بازی میکنه!!!
 

نوشته شده توسط صفیر قلم در 20:0 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/08/14

خواندن یا نخواندن!!مسئله صفیر است!!

به نام خدا

 

وقتی اول هر ماه میری سرکوچه و از دکه ی روزنامه فروشی یه مجله ماشین میخری!!

وقتی میدونم جنون ماشین داری و هی دلت میخواد خودت بشینی مجله رو اول بخونی!!

وقتی صفحه ی اول رو باز میکنی و با خودت میگی:"ولش کن بابا..صفیر دیگه چه خریه!!!بذار خودم بخونم..."

وقتی به این حست غلبه میکنی و سریع زنگ خونمون رو میزنی تا هم مجله رو بدی هم از اوضاع باشگاه با خبر شی.....

تازه اونوخته که.........

حس میکنم تو بهترین رفیق با مرام دنیایی!!

 


بعدا نوشت ۱ : اگه گفتی شبیه کی نوشتم؟؟؟؟؟؟

بعدا نوشت ۲ : احساس میکنم ویتامین آزادی خونم کم شده...کسی نمیدونه کودوم داروخونه دارتش؟؟؟

 بعدا نوشت۳ :آقا من دارم یه رمان میخونم...اسمش کوری ه....یعنی مادر بگرید...پدرمو در آورده....قبلا یه کتاب دیگه از نویسندش(ژوزه ساراماگو)به اسم بینایی خونده بودم ولی این یکی محشره...بخونید دیگه ...حتما حتما!!

نوشته شده توسط صفیر قلم در 19:24 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/08/10

وطن!

به نام خدا

 

     دوباره می‌سازمت وطن                     اگر چه با خشت جان خویش

 

  ستون به سقف تو می‌زنم                  اگر چه با استخوان خویش

 

دوباره می‌بویم از تو گـل                      به میل نسل جوان تو

 

       دوباره می‌شویم از تو خون                    به سیل اشک روان خویش

 

       اگر چه صد سال مرده‌ام                        به گور خود خواهم ایستاد

 

    که بَرکَـنـَم قلب اهرمن                          به نعره آنچنان خویش

 

 اگر چه پیرم ولی هنوز                           مجال تعلیم اگر بُوَد

    

        جوانی آغاز می‌کنم                              کنار نوباوهگان خویش ...

نوشته شده توسط صفیر قلم در 19:16 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/08/05

آن قدر صبر میکنیم!!

به نام خدا

اصولا ما ایرانی ها آدم های مرده پرستی هستیم!!!! آنقدر صبر می کنیم تا خسرو شکیبایی بمیرد تا به صرافت دیدن فیلم هایش بیفتیم. بعد به یادمان می افتد که چه صدای قشنگی داشت. « آقا! خسرو شکیبایی شعری چیزی هم دکلمه کرده؟» « اوووه! چند تا می خوای؟»!!!!آن قدر صبرمیکنیم تا  یکی مثل «شهاب حسینی» وقتی برای دریافت جایزه اش روی سِن می آید...انگشت اشاره اش را رو به آسمان بگیرد و با بغض بگوید: "به قول عمو خسرو ...."

ما فقط قدر مرده ها را می دانیم. صبر می کنیم تا حسین پناهی دق مرگ شود تا بفهمیم کسی که یک عمر از پشت قاب تلویزیون سبک مغزش می خواندیم و جدی اش نمی گرفتیم ویحیی و گلابتونش را به سخره میگرفتیم!شعر می گفته!!!! آن هم چه شعرهایی. تا بفهمیم او آدم با مطالعه ای بوده و به قول خودش «هگل را سه بار عمل کرده» و فلسفه کانت و دیوید و نیچه و... را مفصل مطالعه کرده است!!!

ما مرده پرستیم. آن قدر شعر نمی خوانیم تا «قیصر» بمیرد تا یادمان بیفتد ٬ می شود شعر هم خواند و لذت برد. آن هم شعرهای قیصر. بعد به فکرمان می رسد قیصر چه شکلی است؟ آیا مثل بعضی از این هنرمندها قیافه ی خاصی دارد؟یا مثلا سیبیلش چخماقی بوده؟ مثلا ریش ستاری داشته؟ موهایش بلند بوده و دم اسبی می بسته؟ و یا ... پی گیر می شویم و می رویم سراغ اینترنت. اسم قیصر امین پور را سرچ می کنیم و عکسش را می بینیم. قیصر مثل شعرهایش ساده است.آن قدر ساده که نا خود آگاه یاد اشعارش در دوران کودکی مان می افتیم...بعد میفهمیم که "چقدر زود دیر میشود!!".....

آن قدر صبر می کنیم تا یکی از بزرگترین نویسنده های کتاب آشپزی در سراسر دنیا (اینو واقعا قبول دارم!!) بمیرد تا در وبلاگهایمان یکی دو خطی راجع به «رزا منتظمی» و اولین تجربه ی آشپزی مان با کتابش را  بنویسم و نثارش فاتحه ای بفرستیم!!!!و مثلا کتابش را ما تاخری بر اعمالش بدانیم!!!

اینجا شهر مرده های سرافراز است. «بابک بیات» باید بمیرد تا به قله های افتخار موسیقی برسد. «ایرج نوذری» می میرد تا می شود استاد نوذری که از اولین کسانی بوده که تلویزیون و فرهنگش را به ایران آورده!!! آقای ایکس باید جانش از حلقومش بیرون بزند تا بشود آقای ایکس بزرگ!!!!!!!یا فلانی باید تیکه تیکه بشود تا بگوییم "عجب انسان نازنینی بوده!!"

آری اینجا مرده ها ارزش و اعتباری نزد مردم دارند که زبان در وصفش قاصر است...

این ها را گفتم تا سلامی عرض کرده باشم به همه پیرهایی که دوستشان دارم. چون نامه نوشتن برایشان بعد از مرگ خیلی دیر است. شمع روشن کردن و عزاداری، آن روز دیگر مرده هایشان را زنده نمی کند. خواستم سلام کنم به «سیاوش قمیشی» که صدای دلنشینش «طلوع من» بوده. سلام کنم به «عزت الله انتظامی» که عزت سینمای ماست... سلام کنم به «پرویز پرستویی» که همچون پرستو در آسمان سینمای ایران پرواز میکند!!! سلام کنم به «محمدرضا شجریان» که خائنین او را خائن خوانده اند. غافل از این که شهریار آواز ایران با این لفاظی ها و لجن پراکنی ها چیزی از قدر و منزلتش کاسته نمی شود. خواستم سلام کنم به خیلی ها....به «سایه» ی شعر ایران. به «کدکنی»،به «محمود فرشچیان» که رنگ و قلم به دست او زنده است!!! به «مصطفی رحماندوست» ٬«علی معلم»٬«آیت ا.. جوادی آملی» و خیلی های دیگر که اگر بخواهم اسم تک تکشان را ببرم هم این پست به درازا می کشد، هم از حوصله خواننده خارج می شود و هم مطمئنم حافظه ام  یاری ام نخواهد کرد.

شاید خنده دار باشد که در بحبوحه آتشگردانی سیاسی این روزها این پست را می نویسم. اما باور کن ارزشش را دارد که شب را با وجدان راحت  به رختخواب بروم و حساب خودم را از مرده پرست ها جدا کنم. باور کن ارزشش را دارد. آخر ما مرده پرستیم. نباید باشیم!!!!!!


دلخوری نوشت : راستش از چند تا از کامنتهای پست قبل ناراحت شدم که اینو نوشتم!!

سینما نوشت : شما را توصیه میکنم به دیدن فیلم تردید!!!

 

 

نوشته شده توسط صفیر قلم در 10:9 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/08/04

خانم رزا !!!

به نام خدا

تا حالا شده یه نفر برای چندین بار از مرگ نجاتتون بده...ولی حالا خودش دیگه نیست!!!!

خدا رحمتش کنه!!!

اولین کیکی که تو عمرم پختم رو از رو کتاب خانم رُزا پختم!!!مادرم میگفت:

آفرین...سوختشم خوشمزس!!!!!!

چه خوش گفت آن سعدی پاکزاد:

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز....مرده آن است که نامش به نکویی نبرند!!

 

 

نوشته شده توسط صفیر قلم در 22:19 |  لینک ثابت   •